یادم میآید یک سال تمام ، پا روی زمین کوبیدم که من سنجاب میخواهماز من اصرار از مادرم انکار که باید خودت بزرگش کنیها...گفتم باشد،گفت مسئولیت دارد باید قبول کنیها ...!قبول کردم...خرید !از فردای آن روز، صبح زود باید از خواب بیدار میشدم و قبل از خوردن صبحانهی خودم به سنجابم غذا میدادم ...خستهام کرده بود، گاهی حتی زمان صبحانهی خودم را برایش خرج میکردم و خودم گرسنه میماندم ...درک نمیکردم چرا
برچسب: همیشه,
نویسنده: مریم اکبریپور